سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

 

برای رفتن به کافه اندیشمندان فقط به کلیک نیازاست

ما فرفره نداشتیم. بچه‌های کدخدا داشتند اما همبازی ما نبودند که دست ما بدهند. مسعود و مجید نقشه‌اش را کشیدند و مصطفی بند و بساطش را جور کرد. ما که فرفره‌دار شدیم، لبخند نشست روی لبهای بابابزرگ. گفت: «دیدید می‌شود، می‌توانید!»از ترس بچه‌های کدخدا، داخل خانه فرفره بازی می‌کردیم. مبادا ببینند و به تریج قبایشان بربخورد. اما خبرها زود در دهکده ما می‌پیچید.خبر که به گوش کدخدا رسید، داغ کرد. گفت: «بیخود کرده‌اند. بچه رعیت را چه به فرفره بازی.» و گیوه‌اش را ورکشیده بود و آمده بود پیش عمو محمد به آبروریزی. ادامه مطلب...

نوشته شده در  چهارشنبه 93/9/19ساعت  4:0 صبح  توسط علیرضا عبدی 
  نظرات دیگران()


لیست کل یادداشت های این وبلاگ
پروین و برجام
[عناوین آرشیوشده]