این روزها، تهیه یک فیلم به اصطلاح مستند با عنوان «ظهور نزدیک است» و توزیع رایگان و گسترده آن در سطح کشور- سی دی- به یکی از مسائل بحث انگیز تبدیل شده است. این فیلم که دست اندرکاران تهیه و تولید آن کوشیده اند نام و نشان و رد پای مشخصی از خود باقی نگذارند- و البته کیهان از هویت و انگیزه آنان باخبر است- از یکسو با مخالفت شدید و هشدار مراجع عظام تقلید و عالمان و کارشناسان برجسته دینی روبرو شده است و از سوی دیگر زمینه ای برای سوءاستفاده دشمنان فراهم آورده است. در پی توزیع گسترده سی دی های این فیلم، مرکز تخصصی مهدویت حوزه علمیه قم در یک نشست علمی تخصصی و با حضور اساتید برجسته از جمله حضرت آیت الله طبسی به نقد مستند و عالمانه آن پرداخته و نشان داده است تهیه کنندگان این فیلم به اصطلاح مستند تا چه اندازه از آموزه های اسلامی دور و بی خبر- و یا، باخبر و خدای نخواسته فتنه گر- بوده اند. این مرکز تخصصی در حوزه علمیه قم، اگرچه مانند تهیه کنندگان «ظهور نزدیک است» بودجه های کلان و بی حساب و کتاب در اختیار ندارد ولی امید است سی دی نشست تخصصی مورد اشاره را در همان حد و اندازه بضاعت خود که می دانیم اندک است، تکثیر کرده و توزیع کند، تا خیل عظیم حزب الله که علی رغم تهی دستی، هیچگاه آبروی فقر و قناعت را نبرده اند، بازتولید و توزیع بعدی آن را با بضاعت نفر به نفر خود برعهده بگیرند.این یادداشت اما، نگاه دیگری به ماجرا دارد و هر چند ترجیح می دهد انگیزه تهیه کنندگان فیلم «ظهور نزدیک است» را دغدغه امام زمانی(عج) آنها و «شوق ظهور» تلقی کند ولی برخی از شواهد و قرائن موجود، نه فقط جایی برای خوش بینی باقی نمی گذارد، بلکه متاسفانه این احتمال را قوت می بخشد که فیلم یاد شده یک ترفند تبلیغاتی است و با هدف زمینه سازی انتخاباتی برای یک جریان منحرف سیاسی تولید و توزیع شده است. جریان مرموز و مشکوکی که چندان ناشناخته نیست و طی سال های اخیر، بارها از نام مبارک مراد غایبمان، حضرت بقیه الله الاعظم-ارواحنا لتراب مقدمه الفداء- سوء استفاده کرده و می کند و دراین باره گفتنی هایی هست؛ |
شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست که در دوران ستم شاهی در هواپیمایی کشوری مشغول به خدمت بود، در حین حمل و پخش اعلامیه های امام خمینی(ره) در شهر اهواز شناسایی و توسط ساواک دستگیر و پس از تحمل شکنجه های بسیار به شهادت رسید و در قبرستان اهواز دفن شد. این مادر بزرگوار پس از با خبر شدن از شهادت فرزندش عازم اهواز می شود و به مدت یک سال در کنار مزار تنها فرزند پسرش بیتوته می کند.
|
سلام بر عشق، سلام بر آنکه آدمی را بر عرش می برد و بر فرش ندامت می خواباند؛ آری عشق پایه و اساس هستی است؛ خداوندگار عالم عاشق بود که پدر ما حضرت آدم علیه السلام را با کرم ستار العیوبی خود بخشید؛ و ما را اشرف مخلوقات نامید. درست است که اسرار مرگ پیچیده ترین سرنهان خلقت است، اما سر عشق را فقط حلاج ها و باقری ها و همت ها فهمیدند و عالی بودند که متعالی گشتند و چه خوش رفتند. عشق جز آن سه واژه(عشق، مادر، شهید) است که قابل تعریف نیست. عشق به آن سبب حق است که آدمی از من خود می گذرد و به خدای خود می رسد، اشتباه نکنید! عشق زمینی پلی است برای رسیدن به عشق الهی و آسمانی، ته این دنیا طلبی ما آدمیان یا پلیدی است یا اینکه پوچی عایدمان می شود. زیبارویان ما صدف های خود را گم کرده اند و خود را الماس می دانند، غافل از اینکه الماس خالص است و اینان مرواریدی بی صدف هستند که در شوری دنیا بی ارزش شده اند . . . باران در چهار فصل گیلان می بارد اما در موقع کاشت شالی، زمین کهنسال اِرور شرمندگی می دهد و تنها امید بی کسان خدای رحمان و رحیم است؛ ای من اگر دنیا را در مسیر الله خواستی عاشقی و عالی می شوی و سرآخر متعالی، یاحق
علیرضا عبدی
سربرگ زندگی ام حسرتی است که از دوران کودکی و نوجوانی مانده، و خاطرات آن روزها سنگینی بر وجودم گذاشته است که مرا از دیدن حقیقت اشیاء محروم ساخته ودل را دلبسته دنیا کرده؛ عمرم به نیم گذشت و تازه فهمیدم که عشق هم وجود دارد، و برای زندگی کردن باید عاشق باشی و مانند این آدمیان ماده طلب، عمر را تَلَف گاه روزگار نکنی؛ آری روزی فرا می رسدکه ندای عادیات بر گُرده انسانیت زده می شود و آن روز منجی بشریت ندای یالثارتش جهان را پُر می کند و تو ای دوست از کدام قبیله ای . . . صدای دلنشین دریا را دوست دارم و از طراوت و سرسبزی جنگل آرامشی وصف ناشدنی می گیرم، با دیدن عظمت کوه می فهمم که هیچم؛ و با دیدن آسمان می فهم که برای رسیدن به خدا باید راه هایش را بهتر از زمین بشناسی. دریا را به خاطر آبی رنگش و لالایی موج هایش، و حتی ذرات میکروسکپی حیات بخشش دوست دارم، وقتی بر روی ساحل دریا قدم می گذارم با چشم یقین می بینم که صدف ها ذکر یار می گویند و با گوش خود می شنوم که ماهی ها با هر نفس، آبششان را با یارب یارب پر و خالی می کنند. درختان سبز وجود، نه سبز نمای جنگل، هر روز غذای یک سوم وجودم را به رایگان می دهند و من هنوز نفس می کشم و زنده ام؛کاغذی که من در آن حروف را به اسارت کلام در می آورم، بی وجود چوبش، درد نوشته هایم در سینه می مانَد و من دیگر هادی نخواهم بود؛ وقتی شاخه های درختی را می بینم که با نسیم بالا و پایین می رود و شاخه ها برای یک لحظه ای کوتاه هم ذکر یا رب یاربشان قطع نمی شود از منِ وجودم خجالت می کشم. در سر بالایی کوه سِرّی است که وقتی پیر شدی می فهمی، در قله کوه، ایام شباب را به چشم می بینی و از آنجا دشت چه قشنگ و زیبا در چشمت جلوه می کند، غافل از اینکه ثانیه ها می روند و تو باید سراشیبی کوه را برگردی و در هنگام پایین آمدن از کوه یاد ایام خوش و ناخوش زندگی می افتی و ای کاش ها ورد زبانت می شود، و اگر خیرهً یَره در کولبار بندگی ات فراوان باشد به مقصد خواهی رسید و گرنه جاذبه زمین قدرت تسخیر روح را ندارد و روح باید به آسمان پرواز کند و سرآخر جسمت خوراک حشرات و کرم ها خواهد بود. و باید انتظار هاویه را بکشی و تو چه می دانی که هاویه چیست. . . ای دوست قصه دریا و کوه و جنگل نگفتم که بخواهم موعظه ای بر صفحه دلت نقاشی کنم، چون این من هنوز در من است، ومن به در دل خود زدم که دیوار عقل شما حس کند که ما آمدیم با زندگی کردن قیمت پیدا کنم، نه به هر قیمتی زندگی کنیم.
سهراب گونه نوشتم، احساس و فلسفه را با هم پیوند دادم، تا بگویم سری را که من می بینم و شما . . .
حال ای دوست از کدام قبیله ای . . .
آیا صدای ناقوس زلزال را می شنوی،کاروان آماده رفتن است و تو . . .
می خواهی بمانی و غذای دنیا شوی،پس به هوش و گوش باش تا از قافله جا نمانی.یاحق،با حق،تاحق
علیرضا عبدی

دست نوشته ای در وصف گوشه ای از وجود پر وجود شهید محمد سلیمانی
سلام ، و در شهادت سری است که فقط شهید از آن آگاه است و ما چه می دانیم که شهید سلیمانی چگونه به مرحله ای رسید که کارش فقط برای رضای حق بود، نمازش بوی بندگی می داد، دعایش بوی دلتنگی کوچه های مدینه می داد، آخر او هنگام شهادت سربند یا زهرا (س) به پیشانی داشت،دنیا دیگر در دیدگانش کوچک تر از آن بود که خود را دلبسته آن کند، آخر او معنی عشق را فهمید و جاذبه زمین قدرت آن را ندارد که به سالکان عشق قانون های مادی را دیکته کند، و ما آدمیان با اینکه هزارن کتاب در وصف عشق نگاشته ایم هنوز نمی دانم عشق چیست.چه خوش است که انسان به مرحله ای برسد که یقین خوانندش و در این حال، فرشته ها برایت لونگ شرمندگی می اندازند ، و منادی رجیم از ناسپاسی خود در درگاه حق تعالی گریان می شود و بر خود هزاران لعنت می فرستد، آری مقام شهادت در گستره ولایت رقم می خورد و محمد پیش از اینکه به شهادت برسد،شهید بود، او دیگر تاب خیابان های رودسر را نداشت،و می خواست با خون خود باران رحمتی بر این دارالمومنین که به موزه بی حیایی رفته ، فرود آورد؛ و ما تا روزی که ندای زلزال بر کوهها افکنده می شود ، شرمنده خون شهیدان خواهیم بود،شهید را باید شهید وصف کند نه آن کسی که هنوز در کلاس آغازین بندگی درمانده و هر آینه با تبصره توبه قبول می شود؛شهید سلیمانی عاشق خدا شد و عشق را نردبانی برای رسیدن به او ساخت و خونش بهای پروازش بود، و او مهمان ویژه خدا شد و اکسیر عند رب یرزقون پاداش این چنین مهمانی خواهد بود،گر چه در باغ شهادت را بسته اند،ولی نگهبانی به نام لیاقت بر آن نهاده اند تا که دوستان را با دم ولایی خود از روزنه سعادت به پیش یاران سلام گو راهنمایی کند،و این من خاک بر چوم در حسرت این چنین مقامی اشک ذلت بر گُرده ندامت می خورم. و در آرزوی پرواز به پرستوی بهاری غبطه می خورم و شب را به امید فرادی که شاید من هم لیاقت آسمانی شدن یابم سر می کنم.یاعلی،باعلی،تامهدی،صلوات
علیرضا عبدی
یکی از مسؤولان موزه که از بستگان آقای ... است با دست اشاره به عکس حضرت امام و مقام معظم رهبری کرد و گفت تا سال دیگر این 2 تا عکس را هم از این جا بر میداریم...
|
